خرید بک لینک
درگيرِ مكان و زمان شده ام كه هر كجا كه مى روم، در روزگارى نه چندان دور با تو آنجا بوده ام. همه را سايه وار با تو رفته و با تو برگشته ام. كوچه ها، خيابان ها، جاده ها... و اين بى مكان و بى زمان ترينِ جاها: فرودگاه. حتى اگر تو را خواب ربوده باشد، من بى وقفه پى ات بگردم و اينگونه شود كه بدانم چيزى درونم متبلور شده... چيزى كه مرا به سوى تو مى كشاند... چيزى كه سبب شد تا هميشه، همه ى فرودگاه ها تو را به ياد من بياورند و شايد مرا به ياد تو. هميشه اين لامكانىِ فرودگاه ها را دوست داشته ام... جاهايى كه متعلق به هيچ كس نيستند و هيچ كسى به آنها تعلق ندارد، اما گاهى زيباترين خاطرات و عاشقانه ترين لحظات راادامه مطلب

برچسب: گريه, نویسنده: آوا کاشفی تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 19:37

انسانِ تنها خودِ مرگ است و اين روزها بى تو، من چه تنهايم!

برچسب: زندگى,خوشم,مرده,خوشم, نویسنده: آوا کاشفی تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 19:37

بر فراز كوهى ايستاده ام كه تلخ ترينِ همه روزها را آنجا كنار تو تاب آوردم. از فرار همين كوهِ لعنتى تهران را به نظاره ايستاده ام. تو كجاي اين شهرى كه من ميان اين همه چراغ گمت كرده ام؟! تو را نمى يابم اما از اين بالا هر سو را كه مى نگرم، خودم را مى بينم كنارِ تو. كوهِ بلند لعنتى! دوستت ندارم كه تو بامِ سرخوشانى و از حالِ همچون منى غافل. زمزمه مى كنم: دل به اميد صدايى كه مگر در تو رسد، ناله ها كرد در اين كوه كه فرهاد نكرد. + نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۶ساعت 2:19 توسط دریای دور | ادامه مطلب

برچسب: بارِ,ديگر,بتاب, نویسنده: آوا کاشفی تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 19:37

بر بلنداى شهر، خيره به ساختمانِ نه چندان زيباىِ روبرو ايستاده ام. روزها و شب ها اينجا، همينجا كه من ايستاده ام، روى ايوانِ لاغرِ عاشقانه ها نشستيم و در گوش يكديگر ترانه زمزمه كرديم. همين جا بر بلنداى شهر و پنجره هاى به گمان ناظر. من از رسوايى نمى ترسيدم و اهميتى نداشت كه ندارد. انگار دلمان مى خواست همه ى تهران ببينند مرا كنارِ تو و تو را كنارِ من. همه ى شهر نظاره كنند آنچه را از همه پنهان مى كرديم. رازِ اكنون فاش شده مان را. حالا من همين جا و تو، چند متر دورتر، آنجا روى ايوانِ ساختمانِ نه چندان زيباى روبرو! از همين جا عاشقانه ها را روانه ات مى كنم. بى پروا. حس غريبى دارم. غريب و يگانه. دلم بادامه مطلب

برچسب: همين,نزديكى, نویسنده: آوا کاشفی تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 19:37

تقصير من بود نمِ چشمانِ غمبارت. تقصير من بود فشرده شدن و خم شدنم پسِ وحشتِ يك سكوت طولانى. حالا ديگر بى فايده ست بگويم: كاش اين اتفاق ها نمى افتاد. خودت مى دانى تاب نمى آورم اين تنهايى مرگ بار را. كاش دستِ كم مى توانستم زمان را به عقب بازگردانم و در همان يك شبِ -ديگر دور و محو- متوقف كنم. همانجا كه مى دانستم بهترين زمانِ مردنم بود. مى دانى؟ اين شب ها هيچ نمى گذرد و بى خبرى ات با من بد تامى كند. دلِ من براى اين همه تلخى هنوز كودك است. اضطراب، دلهره، غم و ترس "كه خواهر مرگ است" احاطه ام كرده اند. اما ميان اين همه، تنهايى مرگبارتر. تنهايى سخت تر مى گذرد. اين شب ها، بد، كم مى آورم تو را! غر نمى زادامه مطلب

برچسب: آرزوى, نویسنده: آوا کاشفی تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 19:37

ضجه هاى من پسِ يك ترانه:

"تو يه سايه بودى...

هم قد خوابِ نيمروزِ من

تو يه سايه بودى...

تو ظهرِ داغِ تن سوزِ من"

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۶ساعت 1:12 توسط دریای دور |

برچسب: سرابى,سراب, نویسنده: آوا کاشفی تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 19:37

چقدر به اشتياق شنيدنِ تو اينجا بيايم و تو نباشى! چقدر جاده ها را تا انتهاى شب بروم و بازگردم و تو را نيابم! چقدر به انتظارِ بهارى كه تو باشى بارونى و پاييز باشم! باور نمى كنى هر كجا كه مى روم تو را مى بينم، با تو ام، بدونِ تو و دست هات. همان دست هايى كه جاى جاىِ اين شهرِ بى پيكر، غربت و تنهايى ام را به يادم نيانداخت. تنها من و تو مى دانيم همه ى اين شهر متعلق به بودنِ ماست، بيرونِ آن حتى! تو بگو چند كيلومتر از اينجا دور شوم كه كابوسِ نبودنت، اين چشمِ ترِ منتظرم را ترك كند؟ + نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۶ساعت 6:13 توسط دریای دور | ادامه مطلب

برچسب: انتظارِ,فصلِ, نویسنده: آوا کاشفی تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 19:37

اگر مراد

نصیحت کنان ما

این است

که ترک دوست

بگویم

تصوری است محال.

سعدی

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۶ساعت 3:19 توسط دریای دور |

برچسب: محال, نویسنده: آوا کاشفی تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 19:37

خوب نیستم. کم آورده ام. کم دارم، چیزی را که درونم شکوفه زد و قد کشید. حالا دیگر نهال که نه درختی تنومند است که تبر زدنش، صد هزار زخمِ عمیق بر تنم می نشاند... و شاید بر تنت. بیا نگذاریم درختمان، در خاطره ها گم شود. فکر که می کنم تو را می بینم... به پیش تر از این هم... پیش از آن را هیچ به خاطر ندارم... یادم نمی آید سال هایی را که تو نبودی... یادم نمی آید ترانه هایی را که با تو نشنیدم... یادم نمی آید جاده هایی را که با تو نرفتم... اصلن نمى دانم قبل از تو چطور زندگى كرده ام... چطور بوده ام... كجا بوده ام... تنها مى دانم اكنون بدونِ تو محال است بودنم! + نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور ۱۳۹۶ساعتادامه مطلب

برچسب: حدیث,نیست, نویسنده: آوا کاشفی تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 19:37

صفحه بندی