گريه مى آيد مرا - تاریخ: 1396/6/1 ساعت: 19:37
درگيرِ مكان و زمان شده ام كه هر كجا كه مى روم، در روزگارى نه چندان دور با تو آنجا بوده ام. همه را سايه وار با تو رفته و با تو برگشته ام. كوچه ها، خيابان ها، جاده ها... و اين بى مكان و بى زمان ترينِ جاها: فرودگاه. حتى اگر تو را خواب ربوده باشد، من بى وقفه پى ات بگردم و اينگونه شود كه بدانم چيزى درونم...
بى تو نه زندگى خوشم، بى تو نه مرده گى خوشم - تاریخ: 1396/6/1 ساعت: 19:37
انسانِ تنها خودِ مرگ است و اين روزها بى تو، من چه تنهايم!
بيا و بارِ ديگر بر من بتاب - تاریخ: 1396/6/1 ساعت: 19:37
بر فراز كوهى ايستاده ام كه تلخ ترينِ همه روزها را آنجا كنار تو تاب آوردم. از فرار همين كوهِ لعنتى تهران را به نظاره ايستاده ام. تو كجاي اين شهرى كه من ميان اين همه چراغ گمت كرده ام؟! تو را نمى يابم اما از اين بالا هر سو را كه مى نگرم، خودم را مى بينم كنارِ تو. كوهِ بلند لعنتى! دوستت ندارم كه تو بامِ...
در همين نزديكى ها - تاریخ: 1396/6/1 ساعت: 19:37
بر بلنداى شهر، خيره به ساختمانِ نه چندان زيباىِ روبرو ايستاده ام. روزها و شب ها اينجا، همينجا كه من ايستاده ام، روى ايوانِ لاغرِ عاشقانه ها نشستيم و در گوش يكديگر ترانه زمزمه كرديم. همين جا بر بلنداى شهر و پنجره هاى به گمان ناظر. من از رسوايى نمى ترسيدم و اهميتى نداشت كه ندارد. انگار دلمان مى خواست ...
در آرزوى مرگ - تاریخ: 1396/6/1 ساعت: 19:37
تقصير من بود نمِ چشمانِ غمبارت. تقصير من بود فشرده شدن و خم شدنم پسِ وحشتِ يك سكوت طولانى. حالا ديگر بى فايده ست بگويم: كاش اين اتفاق ها نمى افتاد. خودت مى دانى تاب نمى آورم اين تنهايى مرگ بار را. كاش دستِ كم مى توانستم زمان را به عقب بازگردانم و در همان يك شبِ -ديگر دور و محو- متوقف كنم. همانجا كه ...
تو سرابى! يه سراب - تاریخ: 1396/6/1 ساعت: 19:37
ضجه هاى من پسِ يك ترانه: "تو يه سايه بودى... هم قد خوابِ نيمروزِ من تو يه سايه بودى... تو ظهرِ داغِ تن سوزِ من" + نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۶ساعت 1:12 توسط دریای دور |
به انتظارِ فصلِ تو - تاریخ: 1396/6/1 ساعت: 19:37
چقدر به اشتياق شنيدنِ تو اينجا بيايم و تو نباشى! چقدر جاده ها را تا انتهاى شب بروم و بازگردم و تو را نيابم! چقدر به انتظارِ بهارى كه تو باشى بارونى و پاييز باشم! باور نمى كنى هر كجا كه مى روم تو را مى بينم، با تو ام، بدونِ تو و دست هات. همان دست هايى كه جاى جاىِ اين شهرِ بى پيكر، غربت و تنهايى ام را...
با من از محال مگو - تاریخ: 1396/6/1 ساعت: 19:37
اگر مراد نصیحت کنان ما این است که ترک دوست بگویم تصوری است محال. سعدی + نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۶ساعت 3:19 توسط دریای دور |
ما را ز درد عشق تو با کس حدیث نیست - تاریخ: 1396/6/1 ساعت: 19:37
خوب نیستم. کم آورده ام. کم دارم، چیزی را که درونم شکوفه زد و قد کشید. حالا دیگر نهال که نه درختی تنومند است که تبر زدنش، صد هزار زخمِ عمیق بر تنم می نشاند... و شاید بر تنت. بیا نگذاریم درختمان، در خاطره ها گم شود. فکر که می کنم تو را می بینم... به پیش تر از این هم... پیش از آن را هیچ به خاطر ندارم.....